معصومیت از دست رفته به قلم فرگل حسینی
پارت هشتاد و سوم :
اینو یادت باشه که گاهی در رسیدن به مقصد راه رفتن،بهتر از دویدنه.
دویدن فقط خستهت میکنه وتمام لذتی که باید از مسیر ببری وازت می زده و انرژیت میگیره.فقط راه برو.
چند ماه بعد.
****
_مامان سعی نکن مانعم شی،ما تصمیممونو گرفتیم...
ثریا در حالی که دستش را توی سرش می کوبید،روی زمین نشست.
_ما؟تو اصلا به من که مادرتم فکر میکنی...
احمد زیر پوشش را به سمت بالا کش
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
اسرا
0آخه گفت جون به لبش رسوندن گفت🙏فزگل جونی کجابستی نه خبرنه اطلاعیه💋
۱ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
عزیزم یکم گرفتارم 🤏🥲
۱ سال پیشم.ر
0اخ ماهیر بلاخره گفتی
۱ سال پیشآسمان
0وای خیلی زیباو دلنشینه این رمان فرگل جون ممنووووون🙏🙏🙏🙏
۱ سال پیشZarnaz
0وایییییی بالاخره ماهیر اعتراف کرد که من کشتم🥺😱چقدر سرنوشت تلخی اگه از اول ملک این هم ازیتش نکرده بود عالی میشد😒😡🤐
۱ سال پیشZarnaz
0عالی بود مرسی فرگل جونم مثل همیشه گل کاشتی عزیزم ❤️❤️بی صبرانه منتظر پارت بعدیم 💋💋
۱ سال پیشساناز
0🩵🤍💜💜🧡💙🩶🤎💚💛❤️
۱ سال پیشاکرم بانو
0نمیدونم واسه کدوم یکی دل بسوزونم
۱ سال پیشراز
0خواستم بگم لیلا و ماهیر اشتباهی گفتم لیلا و فرهان
۱ سال پیشراز
0کاشکی ی جوری بشه لیلا و فرهان ی روز خوش ببینن از بس دوییدن برای رسیدن ب هم هی روز ب روز دیرتر و دیرتر از هم شدن فرگل جون اینا غمو بدبختیشون کی تموم میشه؟ دلم گرفت برا ماهیر فرهانم گناه داشت ولی اون رفته و حالا زنده ها رو باید دریابی
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
1چرا میگی ؟ آخه چرا میگی ای خدا 😤 😤 حالا هم میگن تو به خاطر لیلا قاتل شدی باز هم لیلا مقصره ای بابا 🤦🏻 ♀️ خب بگو بهم خوردن نامزدی و اینا کار ملک بوده نه لیلا... بگو چه بدبختی کشید.... ای خدا ماهیر 😭 دلم برای این پسر کبابه 💔 💔 چیزی اش نشه 😥